*جوانه ای از کویر*

Time is too slow for those who wait/ Too swift for those who fear /Too long for those who grieve /Too short for those who rejoice /But for those who love, time is eternity

 
 
نویسنده : فروغ - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

اجسام، از آنچه در آیینه می بینید، به شما نزدیک ترند!


 
comment نظرات ()
 
 
سجده شیطان
نویسنده : فروغ - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
 

 

گاهی هم ! فکر می کنم شیطان حق داشت که بر آدم سجده نکنه...

 

و چون کار به پایان رسد و اهل بهشت از اهل دوزخ جدا می شوند،شیطان برای تمسخر کافران می گوید:

" خدا به شما به راستی و حق وعده داد، و من به شما وعده دادم و خلاف کردم.من برشما تسلطی نداشتم جز اینکه شما را دعوت کردم و اجابتم نمودید.پس امروز ای ابلهان که سخن بی دلیل را پذیرفتید ، مرا ملامت نکنید.بلکه خود را ملامت کنید که امروز نه فریادرس شما هستم و نه شما فریاد رس من توانید بود.من به آنچه پیش از این مرا شریک می دانستید کافرم."                    سوره ابراهیم-علیه السلام- آیه ٢٢


 
comment نظرات ()
 
 
برهه
نویسنده : فروغ - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸
 

به گمانه زنی هایم بخندی باختی!

اندیشه هایم مقعر تر از روز های گذشته

نگاه هایم دو خط افقی..... گاه نیز هذلولی از تلاطم!

تار های صوتی ام وحشی... گاه لالایی...گاه ناله ی اسرافیل...

تصمیم گرفتند کور باشند!

نیروی گریز از مرکز واقعیت ها در خونم می جوشد!

آی! هش باش! به گریه های من نخندی!

...

اینجا تاریخ است. یا چه می دانم! شاید هم تاریک...

چند بار  از نقطه ی مجهول ذهنم  جذر بگیرم؟

چند بار رادیکال ها را زیر و روی هم بچینم؟ این چه توانی است...

گناه! گناه!

چقدر بوی گناه می دهد این دنیا و من حیران!

که گناه من پنهان است و گناه تو آشکار!

تنها گناه تو آشکار است و هزار گناه من پنهان!

من بی پناه به گوشه ای می خزم و می لرزم.

تو با گوشه ی دستمال کاغذی ات تنها گناه خود را پاک می کنی تا روحت هوایی بخورد.

به تو ضربه می زنند و شمشیر می شوی.

به من پتک می زنند و حلبچه ای ...

من به افکار محدب تو می خندم و تو به افکار مقعر من احترام می گذاری.

...

اینجا دیگر تاریخ نیست.

اینجا منم.

بند پوتینی

گره ای

قامت راستی

مشتی

اندیشه ی مرتبی

سلاحی

دستی و نه دستاویزی

راه رویی و نه دنباله رویی

...

نوری و خدایی و آخرتی و هزار هزار پرسش بی جواب!


 
comment نظرات ()
 
 
هشدار جدی
نویسنده : فروغ - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام به دوستان خوبم.

با توجه به شیوع سریع آنفلوانزای خوکی در جهان، لازم دونستم به عنوان یک عضو کوچک این پستم رو به هشدار در این مورد اختصاص بدم.

  • حتی الامکان هنگام خروج از منزل و قرار گرفتن در مکان های شلوغ از ماسک تنفسی استفاده کنید.
  • سعی کنید یک بار از این ماسک استفاده کنید،چون قیمت این ماسک ها در برابر سلامتیتون خیلی ناچیزه.( 100 تومان!)
  • حتما قبل از ورود به منزل ماسک رو دربیارید و دست و صورتتون رو بیرون از منزل بشویید و سپس وارد منزل شوید.
  • ویروس این بیماری تا 2 ساعت زنده می مونه،چه روی دست و صورت چه روی اشیاء دیگه.

یه توصیه دوستانه:

شاید برخی دوستان کمی از زدن ماسک خجالت بکشن. ولی این رو بدونید که خیلی های دیگه هم مثل شما به ماسک اعتقاد دارن اما منتظرند تا بالاخره یه نفر این کار رو شروع کنه! پس خجالت رو بذاریم کنار!

رعایت بهداشت فردی، دست ندادن، روبوسی نکردن، عدم حضور طولانی مدت در مکانهای شلوغ عمومی مهمترین مواردیه که می تونیم با رعایت اونها شیوع این بیماری رو کاهش بدیم.
علائم آنفلوآنزای نوع A دارای علائم شدیدتری از آنفلوآنزای معمولی است و علاوه بر آن بدن درد، علائم ناراحتی گوارشی و بی حالی شدید نیز در کنار سایر علائم وجود دارد.( به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دولت)

شاد و سلامت باشید.


 
comment نظرات ()
 
 
اکثرهم...
نویسنده : فروغ - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
 

گاه می ترسم از اینکه در اکثریت بوده باشم!


 
comment نظرات ()
 
 
24 بهار
نویسنده : فروغ - ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
 

از اینکه من ٢۴ بهار عطر بهار نارنج رو اول سال می فرستم توی ریه هام،بهم حسودی نمی کنید؟!

بچه که بودم ... بچه تر که بودم! سن ٢۴ واسم پایان راهی پر خطر و آغاز راهی جدید بود!

اما الان دقیقا هیچ کدوم از آروهای دوران کودکیم تحقق پیدا نکرده!

الان ترم ٧ کارشناسی ام و بچه که بودم فکر می کردم این موقع ترم ۴ ارشد باید باشم!

چقدر هم تند تند پله های ترقی رو پشت سر هم توی ذهنم طی می کردم!

ولی همون رشته ای درس می خونم که آرزوم بود!

هر چند نمی دونستم دارم چی آرزو می کنم!

اما الان خیلی راضی ام و به خاطر این هم باید! بهم غبطه بخورید!

به بهانه ی سال نو ...قالب نو ...

ذهن من هنوز مرتب نشده... دو تا عقب یکی جلو ...

نه...

این پستمم  ...

it was a test

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سیستم عامل
نویسنده : فروغ - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

  ٨ صبح-سیستم عامل- استاد روشن پور!

همه خوابند!

تخته پاک کن از دست استاد میفته پایین!

همه از چرت می پرند!

استاد معذرت می خواد!

نه!

اینجا رو داشته باش!

استاد داره راجع به سیستم عامل صحبت می کنه و برای ما شرحش می ده.

میگه: سیستم عامل باید عدالت داشته باشه... باید ناظر باشه...نباید همه ی کار ها به عهده ی سیستم عامل باشه...نباید توی همه ی کارها سرک بکشه...باید 4 تا معاون خوب داشته باشه...

استاد همچنان داره می گه و من یه حسی شبیه به واکنش در برابر بعضی سکانس های فیلم حضرت یوسف که هی آدم رو یاد یه دولتی میندازه،دارم!

هی استاد می گه و هی بوی سیا...نه! بوی دود1 میاد!

استاد هی صداش می ره بالا و بالاتر!

هی رنگش قرمز و قرمز تر میشه!

هی عصبانی و عصبانی تر میشه!

یه سکوت مظلومانه و پر از وحشت، توی کلاس حاکمه!( البته به جز صدای عصبی استاد)

استاد ادامه می ده: یه سیستم باید لایه بندی بشه... باید هر لایه، لایه های زیرینش رو تحت نظر داشته باشه.هر لایه پایینی باید اطلاعات رو از پایین به بالا منتقل کنه....( عصبانی تر) نه اینکه خودش بلند شه راه بیفته ببینه لایه پایینیه داره چیکار می کنه... چی می چاپه... چی می دزده... کی داره چیکار می کنه... این شهر برو...اون دهات برو... خب بشین سر جات 2 تا معاون خوب بذار زیر دستت اونا نظارت کنن... تو کارهای کلی تر انجام بده....

( بچه ها حسابی ترس ورشون داشته، صدای استاد عصبی تر و عصبی تر میشه)

یکی از بچه ها گفت استاد بحث رو سیاسی( ببخشید دودی!) نکنید!

استاد گفت بذار حرفم رو بزنم خانوم! شما با یک رأی اشتباه خیانت می کنی! به خودت! به من! به زن و بچه ی من!...

( یه مکث طولانی)

( کلاس سکوت!)

(رنگ استاد داره طبیعی میشه!)

استاد با خنده گفت: برگردیم به درسمون!

 -------------------------------------------------------------

1. گفته اند دود بر 7 قسم است:

  1)دودی که از کله برآید.

  2) دودی که از کنده بلند شود.

  3) دودی که در چشم فرو رود.

  4) دودی که از اگزوز خارج گردد.

  5) دودی که به جماعتی اطلاق گردد.

  6) دودی که از شمع خورده شود.

  7) دودی که به معنای مجموعه فعل و انفعالات یک شخص در پی هر گونه اتفاق دولتی یا نیمه دولتی یا خصوصی یا عمومی یا پیام نور یا پودمانی یا چپی یا راستی یا...می باشد.


 
comment نظرات ()
 
 
حذف و اضافه!
نویسنده : فروغ - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
 

واقعا دیروز آموزش دانشگاه نمونه ی بارز کانون مهرورزی و یتیم نوازی بود!

حذف و اضافه!

هجوم دست ها...فریاد برای ١ واحد...نیم ساعت تداخل طلایی! ... ٣ تا حذف کن یکی بردار... مسئولین آموزش همه در سیستم مورد نظر فعال!... گروه کامپیوتر رأس ساعت ٨:٣٠ کار خودش رو شروع کرد... گروه ریاضی از ٧ صبح مشغول بود...خالقجو شبیه امضا شده بود...جغرافیا دور خودش می چرخید... معاونت وام پخش می کرد!...یه گروه خودجوش دانشجویی وام می داد ٢ تا ۶٠٠ یکی ٢۵٠!... معارف٢ آتیش زده بود به اموالش...تربیت بدنی ١ و ٢ قحطی اومده بود...ورژن ١/٢ و ٢/٢ تربیت بدنی اومد به بازار! آموزش سهام تربیت بدنی رو یه جا خرید!...کلاس روشن پور جای سوزن انداختن نیست!...یه عده از دخترا واسه روشن پور معروف به روشن ، زار می زدن! ... شریفی اصلا راه نمی داد: خانوم! پر شده!...شعبانی حراج کرده بود اون ور بازار!... سنایی در دفترش رو روی خودش قفل کرده بود!... تا شب همون تو موند!

شریفی تا الان هیچ برگه حذف و اضافه ای رو پاره نکرده!...

حذف و اضافه روی راه پله های تنگ دانشگاه در مقابل سرویس بهداشتی خواهران ادامه دارد!

(با عرض معذرت فراوان!)


 
comment نظرات ()
 
 
Gaza siege a black mark on forehead of humanity
نویسنده : فروغ - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

Several ill Palestinians have died because of Zionist siege around gaza strip; while This siege is going on before the eyes of all the world people, the security. council take no action

 There is no hope that security  council would take action against such Zionist crimes, so aren't we responsible for being silence?  Probability of producing nuclear weapon by iran is more important, or crimes that are committed in gaza?

  It is a black mark on the forehead of humanity because for the first time, instead of supporting the oppressed Palestinian nation, the international community is punishing it; & their guilt is their father's habitancy numerious years ago in a land that Zionists 80years ago chose for residence!

  unfortunately, this condition is going on along with shameful silence of arab countries. the zionist regime has blocked all the roads to the gaza strip.

  Currently a humanitarian crisis is happening in gaza and the complete siege of this region has imprisoned 1.5 million Palestinians; Siege of the gaza strip is "a shame" for humanity

 Crimes of the Zionist regime have not come to end since 1948 & it seems that it won't stop till end of this regime. Certainly zionist regime life will finish & it's close;
  aren't thse crimes the beginning of the end?


 
comment نظرات ()
 
 
on time
نویسنده : فروغ - ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧
 

٨ صبح در حالی که واسه رفتن به کلاس حسابی دیر شده بود،از در خونه زدم بیرون و با قدم های تند به سمت دانشگاه حرکت کردم.

یه خانومی از روبه رو میومد که به سبک محلی ها چادرش رو دور کمرش بسته بود و یه سبد و یه داس و یه وسیله ی باغبونی دستش بود.به من که رسید گفت:«شما میری دانشگاه،ما میریم مزرعه!» خندید و از کنارم رد شد و گفت زنده باشی...

اینم انگار یه نشونه بود! به فال نیک گرفتم!

کلاس من ٨ صبح توی کوچه شروع شد...


 
comment نظرات ()
 
 
خدایم!
نویسنده : فروغ - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
 

           هنوز اسیر بیش و کم هستم

           زمان به سر عت می گذرد

            عمر به پایان می رسد

           و می بینم که دستهایم تهی هستند.

            آنچه اندوخته ام فقط سرابی بوده است.

            آنگاه که عمر به پایان می رسد

            چه اندوخته ام؟

            ای آنکه منجی از پا افتادگانی!

                                              دستم را بگیر.

باید شروع کرد.

کار...

زندگی...

درس...

زمان!

واقعا دستام خالی ان...

استرس دارم...

فرصت ها مثل ابر می گذره...

کی به فکر منه؟!

خدایا،کمک کن شرمنده ی پدر و مادرم نباشم...

کاش شرمنده ی خدای پدر و مادرم هم نباشم...خیلی نگرانم...خیلی...

وقتی خودم رو هر لحظه در حال امتحان پس دادن می بینم و از نتیجه اش ناراضی ام...

وقتی یه وقتهایی خوشحالی شیطان رو می بینم و زاری خودم رو...

وقتی می دونم یه حرفی،یه رفتاری خطاست! ولی کور و کر می شم و وقتی به خودم میام که کار از کار گذشته و حرفی رو زدم که

یکی رو رنجونده؛

یکی رو از خدا نا امید کرده؛

یکی رو به خودش مغرور کرده؛

یکی رو از راه بدر کرده؛

یکی رو از حق دور کرده؛

اراده ی یکی رو ازش گرفته؛

فکر یکی رو منحرف کرده؛

چراغ یه ذهن رو خاموش کرده؛

یکی رو فرستاده پای چوبه ی دار؛

یکی رو ناراحت و عصبی فرستاده توی خیابون؛

یکی رو یک لحظه بیشتر از یاد خدا غافل نگه داشته،

واسه یکی شده مترجم و راهنما واسه حرف های شیطان؛

واسه یکی شده عامل سیصد و شصت و پنج در سیصدو شصت و پنج تا مشکل و برو و بیا و بدبختی؛

واسه یه خانواده شده مهره ی مزاحم؛

واسه ذهن پدر چهار تا بچه شده پشه ی بینی نمرود؛

واسه دل مادر چهار تا بچه شده دلهره،نگرانی،ترس؛

...

فرصتم تموم شده! آره! دیگه خبری از ماهی های تازه از آب درومده نیست.

از این ثانیه به بعد وقت اضافه است! از سرمم زیادیه! وقت اضافه است واسه اون روزایی که حال جسمم خوب نبوده...

همیشه گفتم.بازم می گم

«و لو لا فضل الله علیکم...»

شمارش معکوس شروع شد:

n

n-1

n-2

.

.

.

                                                         


 
comment نظرات ()
 
 
سراج
نویسنده : فروغ - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
 

نه ماه گذشت.
نود ونه سال شروع شد.
و من سرگشته و حیران در مزرعه ای بزرگ می چرخیدم و هجوم انبوه آدم ها را از چپ و از راست خود می گذراندم و لایه ای از هوای نفَسم  را با خودم به هر ناکجا می کشاندم و به دنبال دری،رهی،نوری، سویی به هر ناسویی چنگی و به هر بغضی درنگی...اما....
دو زانویم کوفته شد به کویر زمین خدا و دو کف تیممم به خاک ضعیف سالهای آفرینش.
خسته تر از روز هایی که نیامده بودند و ندیده بودمشان، با انگشت تمنایم به ذات رحمانت اشاره کردم و خواستمت...
نود و نه سال مصائب دوری را به توشه ام ریختی و گفتی برخیز.
گفتم: نه نوری، نه راهی، نه دلیلی، نه حجتی، نه آیه ای، نه سوره ای....فریاد زدم: خدایا به کدامین سراج؟
صدایم مثل مشتی خاک فرو نشست
فرشته ها مثل برگ درختان پاییزی چرخ زنان به زمین نشستند و اطرافم بوی بهشت گرفت...
...

امروز به سال های گذشته ی یه دوست سفر کردم. یه دوست خوب و همیشه همراه.

چقدر تصور آدم ها از هم با واقعیت فرق داره...

چقدر روزگار حکیمانه می چرخه،گرچه بد می چرخه!

چقدر کوه ها به هم نرسیدند آدم ها به هم رسیدند و چقدر زندگی آدم ها با هم فرق داره و چقدر حرف های من تکراری شد!

....

چند روز پیش خونه یه دوست قدیمی بودم.یه دوست که ١٠ سال کنار هم و همسایه هم بودیم و الان ٨ ساله که از هم دوریم!

ازدواج کرده بود و سر خونه زندگی خودش بود. با دیدنِ هم شاید دقیقه ای توی آغوش هم بودیم!

زندگیش منو به فکر فرو برد.فکرای پلید! آخه درس و زندگی و بچه داری همه با هم؟!

سمج شده بود که چرا من سرم بی کلاه مونده! گفتم خواهر! ولم کن!

می گفت سخت نگیر! گفتم آسون هم نیست!

خلاصه از اون اصرار بود و از من انکار! آخرش تسلیم شد و من بهش قبولوندم که خیلی دور و برش رو شلوغ کرده!

با اینکه همیشه می گم زندگی سخته،ولی کلاه خودم رو قاضی کردم دیدم نه! زندگی واقعا سخته!

شایدم اشتباه می کنم!

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
به بهانه پرستار هشتم
نویسنده : فروغ - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
 

نه ماه بود!

خدا بهم گفت آماده ای؟

گفتم آره!

گفت فقط نه ماهه؛ زود تموم میشه!

گفتم سخته؟

گفت نگران نباش! تو متوجه چیزی نمی شی! آگاهیت رو ازت می گیرم و در وقت معین خودش اونو دوباره بهت بر می گردونم.

شروع شد!

اون موقع حافظ رو نمی شناختم! وگه نه یه تفال هم به حافظ می زدم!

خدا صدای ذهنم رو شنید! خندید! زمزمه کرد: 

 از ازل تا به ابد پرسش آدم اینست    دست بر میوه حوا بزنم، یا نزنم!

گفتم: خدا! کی مراقب منه؟ کی به من غذا می ده؟ کی می دونه من چی می خوام؟ کی نیاز های بدن منو میشناسه؟ من که زبون ندارم بگم!

خدا جواب داد: اونایی که بیرون منتظرتند میدونند تو چی می خواهی.چی واست خوبه، چی واست بده، اونا بهت غذا می دن، مراقبتند. نگران نباش.

گفتم اگه غذاشون تلخ بود چی؟ اگه بد مزه بود چی؟ من چطوری بگم بهشون؟

خدا گفت: نه! اونا چیز بدی بهت نمی دن.حتی اگه مزه اش هم تلخ بود، حتما فایده ای توش داره.

گفتم: یعنی باید تلخیش رو تحمل کنم؟

گفت هم تلخه، هم سخت! برای همین آگاهیش رو ازت گرفتم تا رنجش رو احساس نکنی.

خیالم راحت شد!  اما.... خدا! وقتی دارم به اون دنیا متولد می شم، کیا میان بالای سرم؟ کسی هست مواظبم باشه تا من راحت متولد بشم؟

خدا باحوصله جواب داد: آره بنده ی من! مادرت از بهترین پرستار ها کمک می گیره.البته اگر آگاه باشه،از بهترین پزشکان.از اونایی که علم تولد تو رو دارند. نگران چیزی نباش بنده ی من.اگر مادرت آگاه باشه، در این نه ماه از بهترین مشاور ها کمک می گیره. اونا به طبیعت زمینی که گهواره همه شماست، آگاهند. می دونن یه جنین برای ورود به اون دنیا چی می خواد....

خدا مکثی کرد و با خودش زمزمه کرد: و اگر آگاه نباشند، اگر به بنده نا توان من که در رحم مادرشه و هیچ راهی برای درخواست کمک نداره مواد لازم رو نرسونند، بعد از تولدش به اون دنیا دیگه خسارت ها رو نمیشه جبران کرد؛ با هیچ دارو درمانی نمیشه معلولیتش رو رفع کرد؛ با هیچ وسیله ای! حتی پزشکان هم نمی تونند آفرینش کامل اولیه رو برگردونن.....

خدا زمزمه می کرد...اما من می شنیدم...نگران شدم...من که نمی دونم چی احتیاج دارم...کاش آدم های زمینی بهم کمک کنند... کاش بهم برسند... کاش صدام رو میشنیدند...من به کمکشون احتیاج دارم....من ضعیفم...ناتوانم.... اگه نظر رحمت خدا نباشه....من....من.... من نمی خوام روی زمین معلول باشم... من نمی خوام روی زمین کم هوش باشم... من نمی خوام بیمار باشم... من نمی خوام ناقص به دنیا بیام....من کمک می خوام....

خدا که نگرانی من رو دید، دست نوازش به سر من کشید و گفت من کنارت هستم... من هیچ وقت تنهات نمی ذارم... بهت مژده میدم. مژده روز های خوب... زندگیت یه قسمت دیگه هم داره... این زندگی زمینی که تموم شد، تو به سرزمین دیگه ای متولد میشی...

بنده ی من! یادت باشه! یادت بمونه! وقتی از رحم مادرت متولد شدی و روزگار نوزادی رو پشت سر گذاشتی، و زمانی که کودکانه بازی و شادی کردی و کودکی رو هم به آخر رسوندی، وقتی عقلت شروع به رشد کرد، دیگه خودت پرستار خودتی؛ خودت باید مراقب خودت باشی... زمین من اینطوریه که هر کسی باید مراقب خودش باشه... هر کسی باید هوای جسم خودش رو داشته باشه...مراقب جسم و ...

خدا باز سکوت کرد و انگار به فکر فرو رفت...انگار خواست چیزی رو بگه و نگفت...

گفت: بنده ی من!

گفتم : بله؟

گفت: تو به زندگی دنیا هم قناعت نمی کنی... دوست داری زندگیت ادامه داشته باشه؟ بهتر،زیبا تر، قشنگ تر.دوست داری بنده من؟

گفتم: خدایا! تو عالمی! تو آگاهی!

گفت : می دونم که  از رنج زمین به امون میای.. می دونم که دنبال راه فرار می گردی..می دونم با خودت می گی این چه دنیاییه! این چه زمینیه!آرزو می کنی که کاش دنیا بهتر از این بود و می دونم که فراموش می کنی اون مژده ای رو که بهت دادم.که دنیای سومی هم هست...می دونم دوست نداری توی اون دنیای سومی، چیزی رو روی زمین جا گذاشته باشی؛ دوست داری و می خواهی که بهت بگم واسه اون دنیای سومی هم چیا لازم داری که همه چیز رو با خودت برداری. اما بنده من....

گفتم: بله؟

باز انگار خدا حرفش رو نگفت...

بعد از سکوتی طولانی گفت: قول میدی رنگ و لعاب زمین من، تو رو گرفتار خودش نکنه؟ قول می دی منو یادت نره؟

گفتم: خدایا! تو آگاهی! اگه من با دیدن زیبایی زمین تو رو فراموش می کنم، خودت نشونه ای، دلیلی، سخنگویی از طرف خودت  روی زمین داشته باش تا فراموشت نکنم.

خدا خندید و گفت: چشم! پس قول؟

گفتم: قول!

گفت:حالا می خوام برات از جایی بگم که می تونی واقعا منو ببینی.

گفتم مشتاقم!

خدا گفت و گفت و گفت! انقدر شیفته شدم که به او گفتم: خدا! بس است! بس است! بس است! آن مکان کجاست که این همه زیباست؟!

خدا زیبا خندید و گفت: بنده ی بد قول من!

شرمنده خندیدم.... خدایا... دارم عاشقت میشم.... خدایا... می خوام ببینمت!...

خدا گفت: من کنارتم بنده من! من همه جا با تو ام! من همیشه صدای تو رو می شنوم...

خدا گفت انگار وقت سفرت نزدیک شده...

گفتم: نگرانم...خدایا! همراهم باش! خدایا! یعنی واقعا همه ی اونایی که روی زمین منتظر منند، مراقب من هستند؟ می دونن چکار باید بکنند؟ می دونن من چی می خوام؟ کاش زبونی داشتم... کاش با من باشی...

خدا گفت: کن....... و یکون.....

......

آسمان

 بار امانت

 نتوانست کشید....

نتوانست کشید...

نتوانست کشید..

.نتوانست کشید...


 
comment نظرات ()
 
 
یه نوشته در اوج منفی نگری!
نویسنده : فروغ - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧
 

بعد از اینکه بالاخره تسلیم حرف بابا شدم و کامپیوتر عزیزم از چالوس اومد اینجا، در عرض یکی دو تا چشم به هم زدن، قبل از اینکه من یه نسخه پشتیبان از محتوی مهمش بگیرم، در اثر شیطنت داداشا تمام  محتوی یه درایوم پرید!

بماند که من چقدر بابت این مسئله داغ کردم! داداشام از ترس من به خونه مامان بزرگ پناه بردن و تا کنون به منزل باز نگشتن!

البته من اگه خشمگین شم کار خاصی نمی کنم که اینا اینقدر ترسیدن! خلاصه امروز مصادف بود با ایام انتخاباتِ(!) واحد های ترم بعد و از اونجایی که دانشگاه ما طفلکی تازه دو ساله سیستم انتخاب واحد اینترنتی راه انداخته، و بنا به تجربه های فراوان من و دیگر هم نوعان در این موارد و دانستن این مطلب که 3 روز بعد از اون تاریخی که گفتن سایت باز میشه، 22 ساعت از روز اول گذشته و خبری از فعال شدن سایت نیست که؟ نیست!

منم بی توجه به امر مهم انتخاب واحد و عصبانی از شیطنت برادرها بین باقی درایو ها دنبال یه رو نوشت از نرم افزار های از دست رفته ام بودم که رسیدم به یه فایل متنی. بازش کردم تا ببینم چیه. صفحه اولش پر بود از علائم عجیب غریب که فکر کردم نوع فایلش باید چیز دیگه ای غیر از متن بوده باشه که به این روز دراومده، اما در صفحه دوم در ادامه اون علائم، رسیدم به این متن که گویا در روزگار تاریکی و اوج خفقان و "خانه تنگ است ای برادر"(!) نوشته بودم!این متن:

 

"می دونی چقدر از کیف مدرسه ام بدم میاد؟

توش پره از تظاهرهای خودکاری.

این رفتن،این اومدن؛

همش شده وا کردن تکلیف از سرمون.

نمی خوام.

من قهرم.

با همه ی عواملی که باعث شدن اینطوری بشه.

4 ساله هیچ آدمی ازم هیچ خیری ندیده.

4 ساله به یه زندگی فقیرانه فکر نکردم.

4 ساله نون شب خیلی ها رو میریزم توی شکم سیبیل کلفتا.

به اندازه این 4 سال...نه! چه توقعی!

توی این 4 سال به اندازه ی 1 ماه هم آدم مفیدی نبودم.

نبودم

نبودم

نبودم

...

داره گریه ام می گیره...خدایا! هنوزم نشناختمت!خوب بهم نشون میدی.

"دوست"، که می گن باید آینه باشه،ما توی این آینه فقط خودش رو دیدیدم و دیگر هیچ.

ای ول به رفقا.

خدایا،شکر که خودت نشونم دادی...شکر که بهم گفتی:آهای!داری زیادی اشتباهی میری،حواست کجاست؟...شکر...

خدایا تو توی اون لحظه ها بودی و دیدی...من دیگه چیزی نمی گم...

                                                                  شب دوشنبه 11 آذر 86"

خب! من که خودم یادم نمیاد موضوع چی بوده!

ولی الان خوشحالم که خیلی وقته که دیگه اون طوری فکر نمی کنم.

حالا یه خبر!

دارم راجع به یه نرم افزار فکر می کنم که.... اِ! نمی گم دیگه!

هر وقت آماده شد خبرتون می کنم!

برم ببینم از انتخاب واحد ره به جایی می برم یا نه!

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : فروغ - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
 

 برای پدر آسمانی

پدر مهربان همه کودکان منتظر

پدر!

کاش شب آرزوها نشونی از صبح داشت!

کاش می شد فردا سپیده که نزده بود، ستاره ها میومدن تا لب پنجره ها و می گفتن بیدار شین! آرزوی آرزوهاتون براورده شده....بیدار شین و کوچه ها رو واسه قدمهاش آب و جارو کنید!... نه ستاره.... چشم های ندبه خون من دیگه به ندبه هاش عادت کرده... چشم های تو چی؟... این چشم ها دیگه نمی بینن... فقط بلدن نا امیدانه دعا کنن ...ستاره... اگه پدرم اومد، تو چشم هاتو به من قرض می دی؟...اصلا تو امشب چشماتو به من قرض بده... شاید با چشم های تو بشه حضورشو دید...

 

...

برای تو

یادته می گفتی با پاهای برهنه روی سنگهای کف حرم راه می رفتی و شکایت می کردی؟

اون شب،با یه دنیا بغض پیش خدا واسه امشب نشون گذاشتم...

یادته هفته پیش می گفتی خسته ای!...چقدر سنگین و سخت حرف می زدی!

از هفت روز پیش تا الان دخیل بستم به دستهای آسمونی ها؛ واسه امشب وقت مخصوص گرفتم... جبران این همه روز... این همه لحظه....

امشب کاش اونجا بودم و با پاهای برهنه راه میرفتم و می نشستم و شکر می گفتم و دعا می کردم و ... کاش امشب اونجا بودم....

 

...

 

دم دمای غروب پنج شنبه... خورشید یه اشعه ی نارنجیشو انداخته روی دستهای من...

این دستهای رو به آسمون و .... اینم یه قطره اشک!...

خدایا!

دعای همه رو براورده کن

دعای منم بدون صف...


 
comment نظرات ()
 
 
آش نذری
نویسنده : فروغ - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
 

دور و برم شده پر از کاغذ های یادداشت چسبی که روی هر کدومشون به خودم تلنگر زدم....تا بلکه آدم شم... " هیچ مسئولیتی به گردن شما نیست!" چه جمله ی دلبازی،نه؟! هیچی!

ولی نمیشه در رفت!

منم خسته ام...دیگه هم حال ندارم ادامه بدم...کاش باران ببارد...امروز خدا واسمون آش فرستاد... بچه ها می گن کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودیم... ولی من می گم همه چیز توی همین یه کاسه آشیه که از خدا خواستیم و رسید...امروز درهای آسمون به روی بچه های خونمون بازه...چون از خدا آش نذری خواستیم و رسید! این یعنی وقتی از خدا یه چیزی می خواین،واقعا بخواین!... از ته دل! این یعنی نا امید نباشیم...یعنی بازم بخوایم!...وقتی آش آوردن در خونمون،بچه ها از فرط خوشحالی دویدن توی ایوون و واسه آسمون  دست تکون دادن و بوس فرستادن! خدایا شکرت!

راستی! اون جمله " هیچ مسئولیتی..." رو به دیوار نزدما!... کاش یکی به من اینو می گفت!....هیچ احساس پوچی هم بهم دست نمی داد! باور کنید!...خیلی اوضاعم بده،نه؟! من دچار نوسان توقع شدم! شناختم ضعیف شده... آاااااااااای! آدمها که بر ساحل نشسته.....پوچ و عریانید.....شاد و خندانید.....مغزهاتان خالی! روزهاتان پرتقالی باد!....

با تمام وضعیت نه چندان خوبم ....خوبم! داشتم می گفتم.... نوسان توقع دارم...وقتی یکی ازم دور میشه هیچ توقعی ازش ندارم...هیچ اعتمادی ندارم...هیچ حسی هم نسبت بهش ندارم.... راستی.....دیگه خیلی وقتهاست که دلتنگی بهم فشار نمیاره...نمی دونم خوبه یا بد...حس بدی که ندارم...ولی مگه حتما باید دلتنگ شد که به یاد کسی بود؟.... نه...این درست نیست...آدم باید آدم باشه!....آخه همش هی میشه مسئولیت که!

به رسم مسئولین،آخر سخن رانی دست به دعا می بریم! من واسه خودم دعا می کنم،هر کس خواست واسه خودش آمین بگه! 

 

خدایا! منو از اون دسته از آدمها قرار نده که هر حرفی میذارن توی دهنشون،عقیده اش میشه.

خدایا! در راه عقیده ام به من معرفت و استقامت بده تا هر جای دنیا می رم به من نگن ایرانی سست عنصر که هر 20 سال به یه رنگ در میاد و هر 8 سال زیر بار حکومت دوره قبلیش میره و هر روز پای عَلَم یکی سینه می زنه!

خدایا منو پای بند به مذهب علی کن نه مذهب دیگه ای.

خدایا من وقتی لج کنم بد لج می کنم!خدایا آدمم کن!

خدایا،من وقتی وبلاگم رو آپدیت می کنم که حرف میشنوم و نمی تونم حرفی بزنم،زبان منو باز بفرما!

منو از اون دسته از آدمها قرار نده که شرافت امام حسین رو با نسبت دادن اینکه "داماد ایرانی ها" بوده،  پایین میارن. ( این غیرتی بودا)

خدایا همه رو اهل کن.

از اینکه تحملم کردین ممنون.

 


 
comment نظرات ()
 
 
Midnight
نویسنده : فروغ - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
 

یه نیمه شب دیگه!

مي شد بین همه ی نیمه شبهای دیگم گم بشه.ولی نگهش داشتم!

دلم تو کوچه پس کوچه های یه هوای دیگه قدم میزنه...

مثل همیشه ی تنهایی هام!

مثل هميشه ی باروني هاي لحظه هام!

اما قبل تر ها نیمه شبم نفس نداشت...

حالا داره!

قبل تر ها نیمه شبم قلب تپنده نداشت...

حالا داره!

قبل تر ها توی کوچه های نیمه شب می ترسیدم...

الان نه!

قبل تر ها دستي تو دستم نبود،

حالا هست.

الان نیمه شب آغوش باز می کنه واسم؛

دنیا دنیا اکسیژن می ده بهم؛

سینه سینه آرامش و امید،

گرما و تکیه گاه.

به اندازه ی همه ی خلقت خدا،

عشق!

همین نیمه شب!

که همه ازش ساده گذشتند!


 
comment نظرات ()
 
 
السلام عليک يا ابا عبدالله
نویسنده : فروغ - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦
 

اى كه به عشقت اسیر خیل بنى آدمند

سوختگان غمت با غم دل خُرّمند

هر كه غمت را خرید عشرت عالم فروخت‏

با خبران غمت بى خبر از عالمند

در شكن طره‏ات بسته دل عالمى است

و آن همه دل بستگان عقده گشاى همند

یوسف مصر بقا در همه عالم توئى‏

در طلبت مرد و زن آمده با درهمند

تاج سر بوالبشر خاك شهیدان تست

كاین شهدا تا ابد فخر بنى آدمند

در طلب اشك ماست رونق مرآت دل‏

كاین درر با فروغ پرتو جام جمند

چون به جهان خرمى جز غم روى تو نیست‏

باده كشان غمت مست شراب غمند

عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس‏

سلسله كائنات حلقه این ماتمند

گشت چو در كربلا رایت عشقت بلند

خیل ملك در ركوع پیش لوایت خمند

خاك سر كوى تو زنده كند مرده را

زانكه شهیدان او جمله مسیحا دمند

هر دم از این كشتگان گر طلبى بذل جان

در قدمت جان فشان با قدمى محكمند

سرّ خداى ازل غیب در اسرار تست

سرّ تو با سرّ حق خود ز ازل توأمند

محرم سرّ حبیب نیست به غیر از حبیب‏

پیك و رسل در میان محرم و نامحرمند


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : فروغ - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
 

 بارالها!

 سپاس از آن توست اگر فرمانت برم،
وهيچ برهانى برايم نيست اگر سرپيچيت كنم،
در احسان و بخششت نه من و نه جز من را اختيارى نيست،
و اگر گناه كردم بهانه اى ندارم،
آنچه از نيكى به من مى رسد از جانب توست، اى بزرگوار!
زنان و مردان مؤمن را در شرق و غرب جهان ببخشاى .

                                                              *دعای امام رضا-علیه الاسلام-در هنگام سجده*

*******

سؤال هميشه


گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...


 
comment نظرات ()
 
 
دو پيمان خدا از بشر
نویسنده : فروغ - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
 

امام صادق-علیه السلام- فرمود:

" خداوند با دو آيه از آيات قرآن كريم بندگان خود را از تصديق ها و تكذيب هاي بيجا منع كرده است.

پيمان اول :

يكي اينكه مي فرمايد:(( آيا از اين مردم در كتاب آسماني پيمان گرفته نشده كه جز آنچه حق و ثابت است به خدا نسبت ندهند و از پيش خود نگويند اين حرام است و آن حلال،از پيش خود نگويند حدا در اينجا چنين دستور داده و در آنجا چنان دستور داده؟پيمان گرفته شده كه در آنچه خداوند سكوت كرده و تكليفي نياورده آنها هم سكوت كنند،نه آنكه از پيش خود بدعت هايي بياورند و دستور هايي وضع كنند به نام دستور هاي خدا.))- تفسير آيه 169 سوره اعراف-.

مردم گاهي بيماري تصديق پيدا مي كنند،در مواردي كه خدا دستوري نداده و مردم را روي مصالح و حكمي آزاد گذاشته مي خواهند از پيش خود دستوري وضع كنند و به خدا نسبت دهند،و يا گاهي كارهاي زشتي كه فقط موافق شهوات آنهاست و ميل دارند آن كارها را انجام دهند،مي آيند دستورهايي از پيش خود وضع مي كنند و آنگاه مي گويند خدا اينطور دستور داده.

(( هرگاه عمل زشتي انجام دهندگويند پدرانمان را همين طور يافتيم كه اين كارها را مي كردند و خداوند هم به ما همين طور امر كرده. بگو بي شك خداوند به ارتكاب كارهاي زشت فرمان نمي دهد.آيا بر خدا ندانسته افترا مي بنديد؟ ))      

                                                                                        اعراف/28

پيمان دوم:

پيمان ديگر آنجاست كه مي فرمايد:

(( مسائلي كه بر آن مسائل احاطه ندارند،روح و باطن مسائل را درك نكرده اند،

به جاي آنكه بگويند ما نمي دانيم،و يا ما نمي فهميم، و يا فكر ما به آنجا نمي رسد،

از روي غرور و خودپسندي تكذيب مي كنند،مي گويند چنين چيزي نيست،و ندانسته و احاطه پيدا نكرده رد مي كنند.))  - تفسير آيه 39 سوره يونس - ."

شيخ الرئيس ابو علي سينا دو جمله دارد نزديك به مضمون اين حديث.

او راجع به تصديق هاي بي دليل و بي مورد مي گويد:

" آن كس كه عادت كرده بدون دليل هر چه به او گفته مي شود قبول كند،از فطرت انسانيت خارج شده،نام انسان نمي توان بر او نهاد."

راجع به انكارهاي بي دليل هم مي گويد:

"هر چه به نظرت عجيب و غريب مي آيد،به صرف اينكه عجيب است انكار مكن؛مگر آنكه برهان علمي قاطعي در كار باشد."  

*************************

ادامه اين مبحث،بحث "حد شناسي"،دفعه ي بعد!

يه حديث هم يادم اومد محض تذكر بگم.واسه اون دسته از آدمهاي كه مي گن چرا نميشه؛از جمله خودم.

عمل كردن به دستورات الهي باعث به دست آوردن توفيقات معنوي مي شود.


 
comment نظرات ()